![]() من امیرحسین صباغی دارای کارشناسی الهیات و معارف اسلامی و در حال حاضر دانشجو در رشته حقوق قضایی در دانشگاه آزاد قم هستم و هدفم از اینجاد چنین وبلاگی اینه که یک کم کار فرهنگی کرده باشم و گاهی هم اگه قسمت بود حرفهای دلمو بزنم... |
تفسير پرچم سرخ حسين در قبايل عرب همواره جنگ بود،اما مكه ((زمين حرام)) بود و چهار ماه رجب، ذي القعده، ذي الحجه و محرم،((زمان حرام))، يعني كه درآن جنگ حرام است.دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتا تعطيل مي كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه:((در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت))، سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي برمي افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه:((جنگ پايان نيافته است)). آنها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است. اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است. بگذار اين سال هاي حرام بگذرد! حسين وارث آدم صفحه ي 50 *-*آنان كه رفتند كاري حسيني كردند و آنان كه ماندند بايد كاري زينبي كنند وگرنه يزيدي اند*-* حسين وارث آدم ص 194 (دکتر علی شریعتی) نوشته شده توسط امیرحسین صباغی در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 15:53
عقل اگر مخالفان خود را به پای چوبهی اعدام می کشانی ! بدان صاحب عقلی هستی بسان طناب . و اگر مخالفان خود را به زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس . و اگر با مخالفان خود به جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو . و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی بسان عقل... (دکترعلی شریعتی) نوشته شده توسط امیرحسین صباغی در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 15:50
گل کلامی از شریعتی من از دو کار نفرت دارم :
یکی درد دل کردن که کار شبه مردهاست و یکی هم از خود دفاع کردن یا برای تبرئه خود جوش زدن که کار مستضعفین و آدم های سست است. شجاع به همدرد نیاز ندارد و از ناله شرم دارد. مرد بی گناه را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع می کند؛ زمان تبرئه اش می کند. پلیدان هرگز نمی توانند پاکدامنی را آلوده کنند هرچند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها کرده باشند (دکترعلی شریعتی) نوشته شده توسط امیرحسین صباغی در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 15:23
شریعتی .............. ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت کودکی بی حاصل ، نوجوانی باطل وقت پیری غافل ، به زبانی دیگر کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت ، در کهولت حسرت (دکترعلی شریعتی) نوشته شده توسط امیرحسین صباغی در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 15:16
تقدیم به همسرم
تقدیم به همسر مهربانم که تمام زندگی من است
![]()
نوشته شده توسط امیرحسین صباغی در پنجشنبه ششم مرداد 1390 ساعت 19:17
برادر شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان
عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون
آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن
را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست
، آقا؟" پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..." البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد: " ای كاش من هم یك همچو برادری بودم." پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟" "اوه بله، دوست دارم." تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟" پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید." پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد : " اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی." پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند
نوشته شده توسط امیرحسین صباغی در پنجشنبه ششم مرداد 1390 ساعت 18:42
نکته مهم " چهار چيزرا در زندگيت نشكن ,اعتماد ,قول ,رابطه وقلب ...اينها كه مي شكنندصدا ندارند ولي درد زيادی دارند "
نوشته شده توسط امیرحسین صباغی در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 19:32
متن کامل وصیت نامه آدولف هیلتر (آوریل 1945) متن کامل وصیت نامه آدولف هیلتر (آوریل 1945) از زمانی که داوطلبانه و در کمال فروتنی در جنگ اوّل جهانی که به کشور رایش تحمیل شد خدمت کردم ، سی سال می گذرد. در این سه دهه ، تنها راهنمای من در تمام افکار ، اعمال و زندگیم ، عشق و وفاداری نسبت به این ملّت بوده است. این عشق و علاقه به من قدرت می داد تا بتوانم پیرامون دشوارترین مسائلی که تاکنون در برابر یک موجود فانی قرار گرفته است ، تصمیم بگیرم. در این سه دهه ، تمام سلامت و نیرویم را صرف کرده ام. اینکه من و یا هر کس دیگری در آلمان در سال ۱۹۳۹ خواستار جنگ بوده ایم ، به هیچ وجه واقعیّت ندارد. این جنگ ، به ویژه ، خواستهٔ دولتمردانی بود که یا خود یهودی بودند و یا در راه منافع یهودیان فعالیّت می کردند و همانها بودند که به جنگ دامن زدند. در پی شش سال جنگی که علیرغم تمام موانع ، روزی از آن به عنوان با شکوهترین و قهرمانانه ترین جلوهٔ مبارزات یک کشور به منظور بقای یک ملّت ، یاد خواهد شد. من نمی توانم از شهری که پایتخت این کشور است ، دست بردارم. از آنجا که نیرویمان ناچیز تر از آن است که بتوانیم بیش از این در برابر حملهٔ دشمن مقاومت کنیم و مقاومت ما نیز به تدریج به وسیلهٔ مردانی کور و بی اراده تحلیل خواهد رفت ، آرزو می کنم که در سرنوشت میلیونها انسان دیگری که تصمیم گرفته اند در این شهر باقی بمانند ، شریک باشم. گذشته از این ، هرگز در دستهای دشمنانی که خواستار نمایشی تازه جهت توده های دیوانهٔ خود هستند ، نخواهم افتاد. بنابراین تصمیم گرفته ام در برلین بمانم ، و در لحظه ای که مطمئن شوم که وضعیت پیشوا و حکومت در معرض خطر و سقوط حتمی قرار گرفته است ، مرگ را داوطلبانه پذیرا شوم. با قلبی شاد و آگاهی از یک وحدت بی مانند در تاریخ ، از فداکاری ها و دستاوردهای سربازانمان در جبهه های جنگ ، زنانمان در خانه ها ، دهقانان و کارگران و جوانانمان تشکّر و قدردانی می کنم. آرزو و درخواستم این است که ملّت آلمان ، هرگز و تحت هیچ شرایطی در هیچ مبارزه ای تسلیم نشوند و با تمام توان خود ، و با وفاداری نسبت به مبانی و اصول «کلاوزه ویتز» علیه دشمنان سرزمین مادری خود بجنگند. از وفاداری سربازان آلمان و نیز از مشارکت و همدلی من با آنها در مرگ ، بذری در زمین پاشیده خواهد شد که روزی در تاریخ آلمان رشد خواهد کرد و در نتیجه یک ملّت متحد واقعی تحقق خواهد بخشید… پیش از مرگ ، رایش مارشال هرمان گورینگ را از حزب بیرن می اندازم و تمامی حقوق را که به موجب حکم روز بیست و نه ژوئن ۱۹۴۱ و نیز سخنرانی در رایشتاگ در اوّل سپتامبر ۱۹۳۹ به وی تفویض کرده ام ، از او می گیرم. گورنینگ و هیملر ، جدا از عدم وفاداری نسبت به من ، با مذاکرات محرمانه با دشمن که بدون آگاهی و بر خلاف میل من انجام گرفت ، و نیز اقدام به اعمال غیر قانونی برای کنترل کشور ، شرمندگی جبران ناپذیری برای کشور آلمان به بار آوردند. به منظور تقدیم دولتی که از مردان با شرف تشکیل شده ، و قادر است وظیفهٔ ادامهٔ جنگ را با تمام نیرو انجام بدهد ، افراد زیر را به عنوان کابینهٔ جدید منسوب می کنم: • رئیس جمهور: دونیتس • صدر اعظم: دکتر گوبلز • وزیر حزب: بورمن • وزیر امور خارجه: زایس اینکوارت باشد که کابینهٔ جدید ، نسبت به وظیفهٔ خود که برقراری نظام ناسیونال سوسیالستی در کشور است آگاه باشد و شرایطی را بوجود آورد که هر فرد آلمانی ، خدمت در راه منافع عموم را به منافع شخص خود ارجح بداند.از ملّت آلمان ، تمام مردان و زنان ناسیونال سوسیاليست و نیز تمام افراد ارتش می خواهم که تا دم مرگ نسبت به دولت و رئیس جمهور جدید وفادار بوده ، از اوامر آنها اطاعت کنند. از این مهمتر ، اینکه به دولت و ملّت آلمان دستور می دهم که همواره قوانین نژادی را مورد مراقبت و ملاحظه قرار بدهند. ۲9 آوریل 1945 آدولف هیتلر
نوشته شده توسط امیرحسین صباغی در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 19:30
دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
کارو
نوشته شده توسط امیرحسین صباغی در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 19:19
مکافات عمل یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!! لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!! در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ... قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!! جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ... لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!! سنگها بر روی هم هموار گشت ... کرکسان هم جملگی مردند ....!!!
نوشته شده توسط امیرحسین صباغی در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ساعت 18:40
|
.: مرداد 1390 .: اردیبهشت 1390 .: فروردین 1390 .: بهمن 1389 .: دی 1389 .: آبان 1389 .: شهریور 1389 .: تیر 1389 .: فروردین 1389 .: اسفند 1388 .: بهمن 1388 .: دی 1388 .: آبان 1388 .: شهریور 1388 .: مرداد 1388 .: تیر 1388 .: فروردین 1388 .: اسفند 1387 .: آذر 1387 .: آبان 1387 .: مرداد 1387 .: تیر 1387 .: خرداد 1387 .: آبان 1386 .: مرداد 1386 .: اردیبهشت 1386 .: اسفند 1385 .: آذر 1385 |